![]() من ّآرینام: عاشق بارون خسته از دنیا در انتظار زندگی ... کرم خاکی نیستم من افتابم جویبارم من بی تابم تا به چند اینگونه در یک دخمه بی پروازماندن؟ تا به چند اینگونه با صد نغمه بی اواز ماندن؟ همه دلتنگیهام از نباریدن باران است
پست الکترونیک قديم نديما قديم نديما
اسفند 1384
بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 مهر 1384 شهریور 1384 مرداد 1384 تیر 1384 خرداد 1384 اردیبهشت 1384 فروردین 1384 جستجو
همدلان
تا اوج پرواز
نفرت لبگزه برگ خزان سکوت سرد شب های سفید شکست یک عاشق اواره سراب بچه ایران سایه بون فقط خودم... فقط خودت می نویسم پس هستم باران احساس kufeh god is love سوشیانت خاك دل پوچ.س..ت...ان كافه زير دريا :: قالب ساز :: آمار وبلاگ
ما اينجاييم:
اومديم نبوديد: RSS
|
تا اوج پرواز
انقدر فاصله ها را می گریم تا بیایی
در پياده روي خيابان راه مي رفتم و پسرك با چند پاكت فال حافظ نزديك شد .با نگاهي ملتمس گفت: تو رو خدا يه فال بخر ! بدون مكث قبول كردم و صد تومن دادم يه فال بر داشتم . خوشحال شد و خواست برود كه گفتم صبر كن. اين فال رو به نيت تو خريدم. باورش نشد چند لحظه مات و مبهوت نگاهم كرد . با صداي بلند خنديد و چقدر در صدايش تنهايي ماسيده بود. گفتم برات بخونم؟ شعرش را نخواندم فقط نوشته هاي پايينش را خواندم.بي صبري از چشمهاي معصومش مي ريخت. " تو خيلي خوش شانسي چون خدا هميشه به تو توجه مي كنه و خيلي دوستت دارد و مدام به تو فكر مي كند. دوست داره در هر شرايطي درس بخوني و به زندگي اميدوار باشي هميشه باهاش حرف بزني و ازش كمك بخواي" جرآءت نكردم سرمو بلند كنم . ترسيدم دستم براش رو شده باشه ولي سرم را بلند كردم و ديدم از پشت هاشورهاي چشمهاي زيباي نمناكش نگاهم مي كند و با صداي بغض الودش مي پرسد:
راستي خدا خيلي دوستم دارد؟ بغض داشت امانم را مي بريد ولي خودم را كنترل كردم و با لبخند گفتم : اره خيلي... به همين سادگي ! نمي دانم كارم درست بود يا نه . يه نگاه به كاغذ فال اندختم و حتي يكي از جمله هايم را كه براي پسرك خواندم در ان نبود... |+| نوشته شده توسط ارینا جون در سه شنبه بیستم دی 1384 ساعت 20:3
|