تبليغاتX

تا اوج پرواز
تا اوج پرواز
انقدر فاصله ها را می گریم تا بیایی
در پياده روي خيابان راه مي رفتم و پسرك با چند پاكت فال حافظ نزديك شد .با نگاهي ملتمس گفت: تو رو  خدا يه فال بخر ! بدون مكث قبول كردم و صد تومن دادم يه فال بر  داشتم . خوشحال شد و خواست برود كه گفتم صبر كن. اين فال رو به نيت تو خريدم. باورش نشد چند لحظه مات و مبهوت نگاهم كرد . با صداي بلند خنديد و چقدر در صدايش تنهايي ماسيده بود. گفتم برات بخونم؟ شعرش را نخواندم فقط نوشته هاي پايينش را خواندم.بي صبري از چشمهاي معصومش مي ريخت. " تو خيلي خوش شانسي چون خدا هميشه به تو توجه مي كنه و خيلي دوستت دارد و مدام به تو فكر مي كند. دوست داره در هر شرايطي درس بخوني و به زندگي اميدوار باشي هميشه باهاش حرف بزني و ازش كمك بخواي" جرآءت نكردم سرمو بلند كنم . ترسيدم دستم براش رو شده باشه ولي سرم را بلند كردم و ديدم از پشت هاشورهاي چشمهاي زيباي نمناكش نگاهم مي كند و با صداي بغض الودش مي پرسد:

راستي خدا خيلي دوستم دارد؟

بغض داشت امانم را مي بريد ولي خودم را كنترل كردم و با لبخند گفتم : اره خيلي...

به همين سادگي ! نمي دانم كارم درست بود يا نه . يه نگاه به كاغذ فال اندختم و حتي يكي از جمله هايم را كه براي پسرك خواندم در ان نبود...

|+| نوشته شده توسط ارینا جون در سه شنبه بیستم دی 1384 ساعت 20:3 |