تبليغاتX

تا اوج پرواز
تا اوج پرواز
انقدر فاصله ها را می گریم تا بیایی
باتوام که دوری از من.هرچه کردم نشد. حتی فاصله هارا هم گریه کردم و حتی باران هم باریدو توبازهم...

انقدر نخوابیدم که سحرگاهان هرشب شاهد باریدن اشکهایم بودند و تو بازهم...

چقدر سکوت را زمزمه کردم و چقدر بی صدا تا اسمانها فریاد زدم و چه شبها تا بی انتها از تنهایی ناله کردم و تو باز هم...

تا به کجا باید روم بی صدا و اهسته با پاهای شکسته و نایی خسته تا تو ...

 دیگر چقدر با واژه ها خلوت کنم و خودمو دلداری بدهم تا تو ...

چقدر اینجا بوی غربت می اید و دل تو ایا نم کشیده است؟

کاش برای کوچه های بینهایت فردا به وسعت تنهایی هایم برایم شعر بخوانی دوباره...

دیگر واژه هارا گم می کنم و به تنهایی می خزم و برای ارامش دلم خدا را به زبان شاپرکها

صدا می زنم و بگویم که خدایا :

                           دلم تنگ است

 

|+| نوشته شده توسط ارینا جون در یکشنبه بیست و هفتم آذر 1384 ساعت 21:28 |