تبليغاتX

تا اوج پرواز
تا اوج پرواز
انقدر فاصله ها را می گریم تا بیایی
این بار وقتی تصمیم گرفتم بنویسم دلم حال و هوای دیگری داشت

 همیشه بدون ترس از خوانده شدن می نویسم ولی این بار برای تو می نویسم.

وقتی باید بنویسم کلمه ها بدون اختیارمثل قطاری که سریع می اید بدون اختیار

 پشت سر هم می ایند.یه وقتایی کوپه های قطارم پر از ناراحتی و اندوه شده

 ولی همیشه یکی بوده که هلم داده .گفته: تو که غم تو دلت بلوا کرده ـ تو که

 زانوی غم بغل کردی ـ تو که گوشه خونه لم دادی ـمنم مثه توام.پاشو هر چی که

 تو دلته رو خالی کن رو ورقای سفید و بعد اونارو بنداز تو یه صندوقچه و درش و

 قفل کن.پا شو به اسمون نگا کن از کی تا حالا طلوع و غروب خورسید و ندیدی؟

 وقتی میری بیرون سرت و بگیر بالا و اسمون و نگا کن.بعضی وقتا سر به هوا

 راه رفتنم عالمی دارد.

 

|+| نوشته شده توسط ارینا جون در جمعه چهارم آذر 1384 ساعت 14:2 |