تبليغاتX

تا اوج پرواز
تا اوج پرواز
انقدر فاصله ها را می گریم تا بیایی
رفته بودم پارك سر كوچه تا شايد يه كم از دلتنگيهام كم بشه !

خيلي سال بود كه اينطوري پارك نيومده بودم !

مثه اين مي موند كه يه دوست مهربون و از دست داديش دوابره بعد از سالهاي جدايي ببينيش!

تازه بهم گفت : كه خيلي دلم برات تنگ شده . كجا بودي عزيز دلم؟

همه اين حرفارو تو  سكوت بهم زد . اون روز طبيعت اينطوري باهام حرف زد ...

جاي هيچكومتون خالي نبود چون مي خواستم تنهايي كيف كنم.اخه با هر كي مي اومدم پارك بهم مي گفت :

رو چمن نري ها!

تو پارك ندوي ها !

رو زمين نشيني ها ! ادم متشخص رو صندلي مي شينه !

دختر خوب از مامانش دور نميشه !

 و از اين حرفا ...

|+| نوشته شده توسط ارینا جون در شنبه بیست و نهم بهمن 1384 ساعت 15:6 |