تبليغاتX

تا اوج پرواز
تا اوج پرواز
انقدر فاصله ها را می گریم تا بیایی
باتوام که دوری از من.هرچه کردم نشد. حتی فاصله هارا هم گریه کردم و حتی باران هم باریدو توبازهم...

انقدر نخوابیدم که سحرگاهان هرشب شاهد باریدن اشکهایم بودند و تو بازهم...

چقدر سکوت را زمزمه کردم و چقدر بی صدا تا اسمانها فریاد زدم و چه شبها تا بی انتها از تنهایی ناله کردم و تو باز هم...

تا به کجا باید روم بی صدا و اهسته با پاهای شکسته و نایی خسته تا تو ...

 دیگر چقدر با واژه ها خلوت کنم و خودمو دلداری بدهم تا تو ...

چقدر اینجا بوی غربت می اید و دل تو ایا نم کشیده است؟

کاش برای کوچه های بینهایت فردا به وسعت تنهایی هایم برایم شعر بخوانی دوباره...

دیگر واژه هارا گم می کنم و به تنهایی می خزم و برای ارامش دلم خدا را به زبان شاپرکها

صدا می زنم و بگویم که خدایا :

                           دلم تنگ است

 

|+| نوشته شده توسط ارینا جون در یکشنبه بیست و هفتم آذر 1384 ساعت 21:28 |

  ای ما همیشه با هم و

                              ـ بی هم

 پیوند پاک تا بزند در میان ما

                      اینک کدام دست؟

                                                    وقتی تو مهربان باشی

                                      دنیای مهربانی داریم...

 

 

|+| نوشته شده توسط ارینا جون در شنبه بیست و ششم آذر 1384 ساعت 15:45 |

به تو كه فكر ميكنم.... از هميشه بهترم .... وسط غربت آب....صدفي شناورم..... به تو كه فكر ميكنم.... باغ خوش غرل منم .....منجق و پولك منم.... بهترين ململ منم.....دستمو بگير.... دستمو بگير..... تو رو كه مينويسم... دست من خوشبو ميشه....دسته ي نرگس ميشه.... ناف صد آهو ميشه.... به تو كه فكر ميكنم.... ساز خوش صدا منم....رقص يك پا در هوا.... رقص واژه ها منم.... دستمو بگير.... دستمو بگير.... انگار 17 ساله ام.... فرصتي از جنس خواب....سفر پياده رو.... سايه هاي پشه بند.... بهترين لحظه ها....دستمو بگير.... دستمو بگير.... دستمو بگير كه بالم در بياد....كه تن من رقص جانانه ميخواد.... رقص آزادي رنگهاي قشنگ.... رقصي كه پدربزرگ يادم نداد.... دستمو بگير....دستمو بگير.... دستمو بگير....دستمو بگير....

|+| نوشته شده توسط ارینا جون در یکشنبه سیزدهم آذر 1384 ساعت 23:43 |

        

        راز اسمان و دريا در چيست؟

 

                          

|+| نوشته شده توسط ارینا جون در شنبه پنجم آذر 1384 ساعت 15:34 |

ديدي اخرش تابستان انقدر غصه ما را خورد كه پاييز شد...

از قديم و دور گفته اند پاييز فصل عاشق هاست.

به عاشقيم يقين دارم كه مي نويسم و گمان مي كنم اگر تولد پاييز را ننويسي

بايد به عاشق نبودنت يقين كرد...

صبر را با وفاداريمان تا پاييز بعد شرمنده مي كنيم شايد از بس رو سفيد شديم پاييز اينده جاي

باران در سرزمينمان برف ببارد...

|+| نوشته شده توسط ارینا جون در شنبه پنجم آذر 1384 ساعت 15:14 |

این بار وقتی تصمیم گرفتم بنویسم دلم حال و هوای دیگری داشت

 همیشه بدون ترس از خوانده شدن می نویسم ولی این بار برای تو می نویسم.

وقتی باید بنویسم کلمه ها بدون اختیارمثل قطاری که سریع می اید بدون اختیار

 پشت سر هم می ایند.یه وقتایی کوپه های قطارم پر از ناراحتی و اندوه شده

 ولی همیشه یکی بوده که هلم داده .گفته: تو که غم تو دلت بلوا کرده ـ تو که

 زانوی غم بغل کردی ـ تو که گوشه خونه لم دادی ـمنم مثه توام.پاشو هر چی که

 تو دلته رو خالی کن رو ورقای سفید و بعد اونارو بنداز تو یه صندوقچه و درش و

 قفل کن.پا شو به اسمون نگا کن از کی تا حالا طلوع و غروب خورسید و ندیدی؟

 وقتی میری بیرون سرت و بگیر بالا و اسمون و نگا کن.بعضی وقتا سر به هوا

 راه رفتنم عالمی دارد.

 

|+| نوشته شده توسط ارینا جون در جمعه چهارم آذر 1384 ساعت 14:2 |