![]() من ّآرینام: عاشق بارون خسته از دنیا در انتظار زندگی ... کرم خاکی نیستم من افتابم جویبارم من بی تابم تا به چند اینگونه در یک دخمه بی پروازماندن؟ تا به چند اینگونه با صد نغمه بی اواز ماندن؟ همه دلتنگیهام از نباریدن باران است
پست الکترونیک قديم نديما قديم نديما
اسفند 1384
بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 مهر 1384 شهریور 1384 مرداد 1384 تیر 1384 خرداد 1384 اردیبهشت 1384 فروردین 1384 جستجو
همدلان
تا اوج پرواز
نفرت لبگزه برگ خزان سکوت سرد شب های سفید شکست یک عاشق اواره سراب بچه ایران سایه بون فقط خودم... فقط خودت می نویسم پس هستم باران احساس kufeh god is love سوشیانت خاك دل پوچ.س..ت...ان كافه زير دريا :: قالب ساز :: آمار وبلاگ
ما اينجاييم:
اومديم نبوديد: RSS
|
تا اوج پرواز
انقدر فاصله ها را می گریم تا بیایی
این بار شما بگین...؟؟؟
|+| نوشته شده توسط ارینا جون در دوشنبه سی و یکم مرداد 1384 ساعت 21:23
در انتظارت............. برای پروازی دوباره.................. انتظارم را پاسخی ده.............. |+| نوشته شده توسط ارینا جون در یکشنبه سی ام مرداد 1384 ساعت 18:40
چقدر سخت است که منتظر کسی باشی که فکر امدن نیست... مهمان عزیزی باشی که فانوس خانه اش روشن نیست... چقدر سخت است ادم را از ارزوهایش دور کنند و او را به مسیر نا خواسته ای مجبور کنند... چقدر سخت است نوشته هایت را نخوانده خاک کنند و اسمت را از خاطره ها پاک کنند... چقدر دردناک است که احساست را پوچ پندارند... و چقدر شکننده که روی کردن احساست را گویند چقدر سرت شلوغ است.................. |+| نوشته شده توسط ارینا جون در یکشنبه سی ام مرداد 1384 ساعت 18:35
گریه کن گریه قشنگه... گریه سهم دل تنگه... گریه کن گریه غروبه... مرحم این راه دوره... سر بده اواز هق هق...
خالی کن دلی که تنگه ... |+| نوشته شده توسط ارینا جون در جمعه بیست و هشتم مرداد 1384 ساعت 22:30
بگو مگر چه کرده ام؟
خدای من گواه است و بس که دلم برای تو می تپد خزان باغچه دل بهر تو می تپد بگو چه شد ان همه شور و عشق و زندگی......... هنگام صبح یاد تو و ان همه دلبستگی......... چرا دیگر قدم به ترانه ام نمی نهی؟ چرا دگر با من حرف نمی زنی؟ بگو مگر چه کرده ام؟
|+| نوشته شده توسط ارینا جون در جمعه بیست و هشتم مرداد 1384 ساعت 15:36
![]() |+| نوشته شده توسط ارینا جون در جمعه بیست و هشتم مرداد 1384 ساعت 15:13
تو یه روز گرم و سوزنده تابستون. وسط مرداد... بدجوری یخ کردم ... دلم یه قهوه داغ می خواد ... نمی دونم چی کار کنم... چرا قسمته من اینجوریه... اخه خدا جون چرا جواب نمی دی؟ مگه من چی کار کردم؟ ۴ سال تمام تلاش خودم و کردم و خواستم که بهترین شم براش... با خوب و بدش ساختم... همونطوری که می خواست شدم... پس چرا ؟ چی شد؟ من و اون که هر لحظه با هم باید حرف می زدیم... اگه یه روز صدای همدیگه رو نمی شنیدیم ... دق می کردیم( البته شاید فقط من اینطور بودم)...در اوج پروازم بالهایم را کند و گفت: تو اسمانی نیستی......................
|+| نوشته شده توسط ارینا جون در جمعه بیست و هشتم مرداد 1384 ساعت 15:11
|+| نوشته شده توسط ارینا جون در پنجشنبه بیست و هفتم مرداد 1384 ساعت 22:14
تا اوج پرواز |+| نوشته شده توسط ارینا جون در پنجشنبه بیست و هفتم مرداد 1384 ساعت 22:11
می دونم که نمیاد سر بزنه ...
تمام حرفهای این وبلاگ دونه دونه واسه اونه اما همیشه به زور می اومد و می خوندش. حالا که نمی تونم بهش بگو کاش خودش شرمنده ام کنه و بیاد بخونه که بدونه دوریش بدجور پریشونم کرده.اون که عین خیالش نیست و اونجا حسابی سرش گرمه. من اینجا گوش به زنگم که شاید مرحمت کنه و زنگ بزنه. نمی دونم چرا پسر ها نباید بدونن که دوسشون دارن. تا وقتی یک کلمه بهش نگفته بودم که دوسش دارم همه دنیاش بودم . از اون لحظه ایی که فهمید همه دنیامه ... شما بگین چی کار کنم؟ بعضی وقتا می گم کاش بهش نمی گفتم که دوسش دارم... کاش تو دله خودم می ذاشتم می موند ... شاید حالا به این سادگی نمی رفت... چون می دونه دوسش دارم و هر کاری می کنم داره زجرم می ده... اما مگه من چقد می کشم....................................؟
|+| نوشته شده توسط ارینا جون در پنجشنبه بیست و هفتم مرداد 1384 ساعت 14:56
دل من مثه دلت خون شقایق
چشام دریای بارونه شقایق ... شقایق اینجا من خیلی غریبم اخه اینجا کسی عاشق نمی شه عزای عشق غصه اش جنس کوهه دل ویرون من از جنس شیشیه |+| نوشته شده توسط ارینا جون در چهارشنبه بیست و ششم مرداد 1384 ساعت 17:2
وقتی تو نیستی
نه هست های ما چونان که بایدند نه بایدها... |+| نوشته شده توسط ارینا جون در سه شنبه بیست و پنجم مرداد 1384 ساعت 21:23
مهم نیست که چه کسی باهات می خنده / مهم اینه که چه کسی باهات گریه می کنه
همیشه به این موضوع فکر کردم ولی به جایی نرسیدم.می دونین با خیلیها گریه کردم اما همه با من فقط خندیدن و هیچوقت با من گریه نکردن. حتی تازگی من گریه می کنم و اونا می خندن...
|+| نوشته شده توسط ارینا جون در دوشنبه بیست و چهارم مرداد 1384 ساعت 19:6
انکه در تنهایی تنها یی هایم تنهایم گذاشت
الهی تنها کسش در تنهاترین تنهایی هایش تنهایش گذارد...
|+| نوشته شده توسط ارینا جون در جمعه بیست و یکم مرداد 1384 ساعت 10:52
![]() |+| نوشته شده توسط ارینا جون در جمعه بیست و یکم مرداد 1384 ساعت 0:10
ادمها از ادمها زود سیر می شن
ادمها ازعشقشون دلگیر می شن ادمها رو عشقشون پا می ذارن ادمها ادم و تنها می ذارن... |+| نوشته شده توسط ارینا جون در پنجشنبه بیستم مرداد 1384 ساعت 23:32
غم دل دریایی را تنها دل اسمانی می داند... |+| نوشته شده توسط ارینا جون در پنجشنبه بیستم مرداد 1384 ساعت 11:11
هیچ کس لیاقت اشک ریختن را ندارد و انکه لیاقت دارد هیچوقت اشکت را در نمی اورد.
|+| نوشته شده توسط ارینا جون در چهارشنبه نوزدهم مرداد 1384 ساعت 22:15
همیشه می گم اگه یه اتفاق یا یه دعوا پیش بیاد. در ارامش و سکوت میشه جبران کرد...اونی که مقصره و میره باید خودش برگرده. اونی که تو اون لحظه تصمیم می گیره. مطمئنم که در ارامشم می تونه تصمیم بگیره. اینطور نیست؟ دفعه پیش گفتم که بار اول و اخره که منو اینجوری می بینی.من هم ثابت کردم و هم جبران. می دونم که انقدر طولانی شد که فکر می کنی باید همیشه اینجوری باشه.اما دیگه نه! منم یه ظرفیتی دارم به دلیل بی دلیلی توانی ندارم.احساس می کنم خیلی بچه شدی.بهونه های الکی... شایدم من دارم اشتباه می کنم. یکبار تا سر حد بزرگترین جنایت محکوم شدم ولی دیگه جسمم توان یه تشنج دیگه رو نداره. نمی دونم چرا ریختی بهم؟ شاید مشکل از منه؟؟!!!
خیلی دوست دارم بدونم که چه اشتباهاته بزرگی انجام می دم که به راحتی تصمیم می گیری که بری حتی با اینکه بهت گفتم اگه رفتی دیگه برو... وتو به راحتی پذیرفتی و حتی یک لحظه به حرفم فکر نکردی. شاید از قبل تصمیم گرفته بودی. همیشه برای رفتن اماده ای .هیچوقت یک لحظه درنگ نکردی.می گن ادمایی که دم به دیقه میگه میرم نمیره. اما اونی که همیشه صبر می کنه و دم از رفتن نمی زنه اگه بره واسه همیشه می ره . عزیز دلم هنوز چسب تیکه های دلم که چند مدت پیش شکوندیش خشک نشده. هنوزم دوست دارم و تا همیشه دوست دارم... مواظب دلم و دلت باش. پائیز داره نزدیک می شه. یه ذره هواش و داشته باش. یا بمون مرد و مردونه بدون هیچ بهونه ای و هر لحظه با عزم راسخ نگو که می رم. یا ... تا ته دنیا واسه خوشبختیت خدا خدا می کنم.
|+| نوشته شده توسط ارینا جون در چهارشنبه نوزدهم مرداد 1384 ساعت 22:2
بعضی وقتا ادم بدون اینکه بخواد سختی ها رو تحمل می کنه. شاید واسه یه هدف. حتی به خاطرش خیلی زجر می کشه...
جا نمی زنه ... می مونه... ادامه می ده... واسه هدفش ! شاید بیش از تحملش قبول کنه . اما هر انسانی تا یه حد ظرفیت داره. شاید بتونه خیلی کش بیاد ولی هر آن امکان بریدنش هست...
|+| نوشته شده توسط ارینا جون در چهارشنبه نوزدهم مرداد 1384 ساعت 16:53
این جهان پر از صدای حرکت پاهای مردمی است
همچنان که تو را می بوسند طناب دار تو را می بافند... |+| نوشته شده توسط ارینا جون در سه شنبه هجدهم مرداد 1384 ساعت 16:52
کاش یه تیکه سنگ بودم/ کاش یه مشت خاک بودم/ کاش یه قطره اب بودم/ کاش یه تیکه چوب بودم/
دیگه خسته شدم/ دیگه بریدم/ شاید یهو بپرم / شاید برم یه جای دور/ که هیچکی نباشه/ خودم و خودم و... |+| نوشته شده توسط ارینا جون در شنبه هشتم مرداد 1384 ساعت 22:59
ایا چه کس
تو را از مهربان شدن با من مایوس می کند...؟ |+| نوشته شده توسط ارینا جون در چهارشنبه پنجم مرداد 1384 ساعت 19:23
. . . |+| نوشته شده توسط ارینا جون در دوشنبه سوم مرداد 1384 ساعت 20:23
اسمان تیره و تار چون دل من
دریا مواج و کوبنده چون نگاه من می خواهم انقدر بروم تا ته دنیا خالی شوم از غم و رویا آنقدر سرگردان و گیجم که نمی دانم که هستم؟ می خواهم اب شوم زیر هجوم نور خورشید. . . اسمان بارانی چون چشمان من بارانی تند و کوبنده چون اشکهای من غم در درونم ریشه دوانده سر تا پای وجودم را فرا گرفته غصه در وجودم چونان شمعی ست همیشه روشن. . . از پشت شیشه ابهام به تو می نگرم فاصله ایست شاید تا تنفر. . . گریه دیگر امان نمی دهد. . .
|+| نوشته شده توسط ارینا جون در دوشنبه سوم مرداد 1384 ساعت 20:8
وای چقدر خوشحالم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
اخرش امروز اومد و نظرم داده. فقط دلم می خواست یه حرف و ازش بشنوم. نشنیدم ولی حداقل خوندم. بهم انرژی مثبت داد. حالا دیگه می تونم ادامه بدم تا ته دنیا.................................................... جیگرم خیلی دوست دارم. دستهایم پیش رویت... مرا رها نکن... انقدر می ایم تا دستانم را مانند همیشه بگیری...
|+| نوشته شده توسط ارینا جون در شنبه یکم مرداد 1384 ساعت 22:52
|