![]() من ّآرینام: عاشق بارون خسته از دنیا در انتظار زندگی ... کرم خاکی نیستم من افتابم جویبارم من بی تابم تا به چند اینگونه در یک دخمه بی پروازماندن؟ تا به چند اینگونه با صد نغمه بی اواز ماندن؟ همه دلتنگیهام از نباریدن باران است
پست الکترونیک قديم نديما قديم نديما
اسفند 1384
بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 مهر 1384 شهریور 1384 مرداد 1384 تیر 1384 خرداد 1384 اردیبهشت 1384 فروردین 1384 جستجو
همدلان
تا اوج پرواز
نفرت لبگزه برگ خزان سکوت سرد شب های سفید شکست یک عاشق اواره سراب بچه ایران سایه بون فقط خودم... فقط خودت می نویسم پس هستم باران احساس kufeh god is love سوشیانت خاك دل پوچ.س..ت...ان كافه زير دريا :: قالب ساز :: آمار وبلاگ
ما اينجاييم:
اومديم نبوديد: RSS
|
تا اوج پرواز
انقدر فاصله ها را می گریم تا بیایی
سلام:
امشبم بازم در حسرته شبه جمعه هفته قبل! بازم در ارزوی در کنار تو بودن! چقدر زود گذشت... مثه یه تند باد.. مثه موج دریا... مثه یه رعد و برق......................... مثه یه بوسه................ ولی گرماش و یادش مثه لذته یه آ غوش همیشه موندنیه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! |+| نوشته شده توسط ارینا جون در جمعه سی ام اردیبهشت 1384 ساعت 0:52
سلام عزیزم:
الان خوا بی ! خوب خوابیده باشی جیگرم. من تازه رسیدم و خیلی خسته ام ولی خوابم نمیاد . خاطره هفته پیش و یاد لحظه هاش دیوونه ام کرده!!! دلم داره در میاد. هفته قبل شمع ۴ سال در کنار هم بودنمون و فوت کردیم. یه عمر زندگی کردن با هم اما تو د له خودمون! لحظه های در کنار هم بودن ولی فرسنگها از هم دور بودن ....!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! یه دنیا خاطره که هفته پیش یه دنیا برابر شد! |+| نوشته شده توسط ارینا جون در پنجشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1384 ساعت 0:39
ساعت ۳:۳۰ صبح یکشنبه
میدونم الان تو خوابه نازی.امیدوارم خوابای خوب ببینی. سرسنگین بودی... ناراحت... عصبانی! همش ۳روز مونده به چهارمین سالگرد دوستیمون ومن تو یه دنیای دیگه سیر می کنم و تو هنوز درگیرودار شک و تردیدی!!!! جالبه نه؟ خوب که فکر می کنم می بینم من کجا و تو کجا؟ تا کی می خوای با این موهومات زندگی کنی؟ تا کی می خوای با من و باخودت بجنگی؟ یه تکونی به خودت و فکرت و روحت بده. عزیزم همه چی عوض شده... من... فکرم... ذهنم... زندگیم.... باورکن بیشتر از این نمی کشم . کم که نیست ۴ سال بودن و موندن و شناختن و اعتماده!!!!!!!! کسی که نبودن تو حتی درتخیلش نمگنجد |+| نوشته شده توسط ارینا جون در یکشنبه هجدهم اردیبهشت 1384 ساعت 3:27
گاهی دلم می خواهد بدانی حال من چگونه است اما بدان که من همیشه حال تورامی دانم!
اغلب دلم برایت تنگ میشود.... هر لحظه یک بار تنفست می کنم.... در انتظار درانتظارنگذاشتنت... |+| نوشته شده توسط ارینا جون در یکشنبه هجدهم اردیبهشت 1384 ساعت 3:6
ای مهربان تر ازمن
با من در دستهای تو ایا کدام رمزبشارت نهفته بود؟ کزمن دریغ کردی. |+| نوشته شده توسط ارینا جون در یکشنبه هجدهم اردیبهشت 1384 ساعت 2:13
ای ما همیشه باهم و بی هم
پیوند پاک تابزنددر میان ما اینک کدام دست؟ اه ای یگانه وقتی تومهربان باشی دنیای مهربانی داریم... |+| نوشته شده توسط ارینا جون در یکشنبه هجدهم اردیبهشت 1384 ساعت 1:58
نمی دونی چه حالی دارم. پس کی ۴شنبه میاد چون من دلم بازداره در میاد...
|+| نوشته شده توسط ارینا جون در شنبه هفدهم اردیبهشت 1384 ساعت 0:37
سلام عزیزم:
قراربودزنگ بزنی واسه شب بخیر... یادت باشه؟؟؟!!! شب بخیر عزیزم خوب بخوابی! |+| نوشته شده توسط ارینا جون در شنبه هفدهم اردیبهشت 1384 ساعت 0:27
چه احساسه قشنگی؟!!
گرمی دستات تو دستام!! گرمی تنت رو تنم! گرمی لبات رو لبام! گرمی وجودت تو وجودم! |+| نوشته شده توسط ارینا جون در جمعه نهم اردیبهشت 1384 ساعت 17:50
دل تو دلم نیست.نبضم تندتندمی زنه.همین الان یکی از بچه ها زنگ زد که کلاس تشکیل نمی شه!تو اتوبوس نشسته ام و همش ساعتم و نگا می کنم ولی انگار عقربه هاش تکون نمی خورن.پس چرا نمیرسیم .همش توفکروخیالم که چراغهای اتوبوس روشن می شه.ساعت ۱۲:۳۰ .باصدای ترمز ماشین ذوق می کنم .پیاده می شیم و دنبالش می گردیم. دیدمش !نساء اونجا وایساده. هردومون به طرف همدیگه رفتیم.حالا دیگه دلهره نداشتم.قلبم اروم می زدو.......
|+| نوشته شده توسط ارینا جون در جمعه نهم اردیبهشت 1384 ساعت 17:42
سلام من اومدم
این مدت اینجا نبودم ولی حرفهای تازه زیاد دارم. |+| نوشته شده توسط ارینا جون در پنجشنبه هشتم اردیبهشت 1384 ساعت 14:11
|